بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘روزانه’

استکبار

۱۳ آبان ۱۳۸۸ محسن بدون دیدگاه

مسنجرها قطع+ فی_لتر شکن ها قطع = اینترنت قطع! با چاشنی اختلال در پیامک!

این یعنی استکبار! استکبار یعنی این!

دسته هاروزانه برچسب ها:

عشق نیوتنی

۱۱ آبان ۱۳۸۸ محسن بدون دیدگاه

عشق و علاقه مختص یک طرف نیست. باید دو طرفه باشه. حتی نیوتن این رو فهمید ولی تو…!

دسته هاروزانه برچسب ها:

قسمت

۱۰ آبان ۱۳۸۸ محسن ۱ دیدگاه

در دایـره قسمت مـا نقطه تسلیمـیم

لطف آن چه تو اندیشی حکم آن که تو فرمایی

*امریه سربازی‌م بخاطر عدم امضاء مدیر کل منتفی شد!

دسته هاروزانه برچسب ها:

غفلت

۹ آبان ۱۳۸۸ محسن بدون دیدگاه

بشر امروز سخت گرفتار غفلت شده. مخصوصاً ما ایرانی ها با غفلت خو گرفتیم بطوری که اصلاً متوجه‌ آن نمی‌شویم. اما غرب معقتد هست ما یک بار زندگی می‌کنیم پس باید آن را به خوشی بگذرانیم. در حالیکه این نتیجه غلط است. ما باید در این یک بار سنجیده و اصولی زندگی کنیم. حتی در انجیل آمده: “چه فایده که آدمی جهانی را ببرد و اما خود را ببازد!”

دسته هاروزانه برچسب ها:

۸۸٫۸٫۸

۸ آبان ۱۳۸۸ محسن بدون دیدگاه

ملت ۸٫۸٫۸۸ زندگی مشترک شون رو شروع می کنن. اونوقت من باید در بستر بیماری باشم.

خدایا شکرت!

دسته هاروزانه برچسب ها:

سکوت

۱۲ مهر ۱۳۸۷ محسن ۱۴ دیدگاه

یادت هست
قول گرفتی هیچگاه سکوت نکنم؟
من به حرمت ما
از آن پس در برابرت سکوت نکردم
اما تو خود الهه سکوت بودی
چه آن زمان که چشمانت را داشتم
که با من به گفتگو بنشینند
و چه اکنون که چشمانت هم سکوت کرده اند
سکوتی تلخ و سنگین
که فریاد می زند:
چراغهای رابطه تاریکند!

دسته هاروزانه برچسب ها:

بادکنک

۱۴ تیر ۱۳۸۷ محسن ۱۷ دیدگاه

خیلی مضحک است. گذشت زمان را می‌گویم. نمی‌دانی از کجا آمد و چه کرد و کجا رفت. در شناسنامه‌‌ام امروز ۱۴ تیر را روز تولدمان نوشتند. کوچک که بودیم برایمان تولد می‌گرفتند. شمع توی کیک می‌کاشتند فوتش می‌کردیم. کلی بچه‌ی جیغو اطرافمان بالا پایین می پریدند. بادکنک دستمان می‌دادند. ما هم زور می‌زدیم تا فوتش کنیم. پر باد که می‌شد یا می‌ترکید یا می‌ترکاندند! بزرگ‌تر که شدیم نه از کیک خبری بود نه از آن بچه‌های قد و نیم قد که الان برای خودشان کسی شدند. تنها چیزی که هنوز هم دستمان است آن بادکنک است که هر روز بادش می‌کنیم و شب که می‌شود می‌ترکانیم! این بادکنک‌ها که از ما خسته نمی‌شوند، ما چه؟ ما هم از این بازی راضی هستیم؟

من فکر می کنم هنوز فوت دارم تا بادکنک باد کنم! نمی‌دانم چند روز، چند ماه یا چند سال؟ فقط می‌دانم تا وقتی صبح چشمانم را باز می‌کنم و بادکنک بالای سرم می‌بینم باید به این بازی ادامه دهم…

پی نوشت: اگه نوشته کمی تلخه ببخشید چون پارسال نوشته شده. در ضمن امروز روز قلم هم هست. پس تبریک به همه نویسندگان و روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان که قلم دیجیتالی دارن. در نهایت هم از تبریکات همه دوستان عزیز بخصوص … (اسم نمی برم چون همه واسم عزیزند) ممنونم و منم براشون عمری نه فقط طولانی بلکه با برکت همراه با خوشی و شادکامی آرزومندم.

دسته هاروزانه برچسب ها:

مادر

۳ تیر ۱۳۸۷ محسن ۴ دیدگاه

یارب چه چشمه ایست محبت مادر ، که من از آن یک قطره آب خوردم و دریا گریستم…
الان که خوب فکر میکنم به این نتیجه میرسم که اگه دل نبود این انسان چه چیزی رو می تونست با سنگ مقایسه کنه ! اگه خزان نبود چطور میتونست دل خودش رو به مهمونیه غنچه ببره ! اگه جدایی نبود چطور می تونست فاصله ها رو معنی کنه ! اگه دیوار نبود چطور میتونست زشتی ها رو پنهان کنه!

اگه پدر نبود چطور می تونست سختی ها رو تحمل کنه و اگه مادر نبود چطور می تونست زیبایی رو بفهمه! آری زیبایی که با به زبون آوردنش انسان رو یاد خدا و مادر می اندازه. مادر … که هر وقت آدم به عظمت و گذشتش فکر میکنه ، به حق خودش رو بی اندازه حقیر و کوچک میبینه . گذشته ی خودش رو می بینه که ضعیف و ناتوان در گهواره خوابیده و گاه و بی گاه ناله سر میده و خواب شیرین رو از اون موجود دوست داشتنی می گیره ولی او با یک دنیا بزرگواری گهواره رو تا خود صبح تکون میده و از نازک ترین تارهای دلش برات لالایی می خونه .

تا به حال به این فکر کردی که چرا مادر، با دونه دونه اشکاش تو رو سیراب میکنه و از تشنگی در این کویر بی پایان نجاتت میده! و تمام لحظات جوونی و زیبایش رو نثار تو میکنه ؟

آیا تا به حال به این فکر کردی که چطور میشه اون رنج ها و درد ها و اون همه بخشندگی رو جبران کرد ؟
الان فقط میتونم بگم … ای آنکه وجودم از توست و روحم به خاطر تو، مرا بسوی سرزمین عشق ببر . پرواز را به من بیاموز تا در اوج صفحه ی آبی آسمان پرواز کنم .
ای مادر دستهای مهربانت را دراز کن و دستهای سرد مرا لمس کن که اکنون به سوی تو ای انتهای بی انتها پرواز کنم .
می خواهم فاتح قله ی زیبایی و دوستی باشم ، مرا یاری کن ، یاریم کن و در زندگی الهام بخش من باش .
هرگز اندرز های گرانبهای تو را از یاد نمی برم و سخنان دلنشینت را چون گوهر گرانبهایی آویزه ی هوش و گوش دارم.

دستهای پر مهرت را می بوسم. روزت مبارک.

پی نوشت: متن فوق چهار سال پیش توسط شخصی خطاب به مادرش نوشته شده بود که بمناسبت منتشرش کردم.

دسته هاروزانه برچسب ها:

خفه ام کن!

۲۳ خرداد ۱۳۸۷ محسن ۷ دیدگاه

دوست داشتین جای کدوم یک از اینها بودید؟ کسی که کیف دستی رو برمیداره یا اون پیرمرد بیچاره که با اینکار خفه میشه؟ :)

هنر تبلیغات

دسته هاروزانه برچسب ها:

زمین از هوا

۲۳ خرداد ۱۳۸۷ محسن ۵ دیدگاه

شاید بعضی وقتها آرزو کنید پرنده ای باشید و آسمان را پرواز کنید تا زمین و هر آنچه روی آن است از بالا ببینید و از دیدن مناظر چشم نواز و روح انگیز و شگفت آوری که خواهید دید لذت ببرید. نمی دانم شاید جانورانی که قدرت پرواز دارند هیچ وقت زمین را از بالا اینگونه نبینند و لذتی هم از آن نبرند. تصاویر زیر تنها بخش کوچکی از زیبایی های زمین از آسمان را برایمان نشان میدهد. حتمن روزی فرا میرسد که به کمک گوگل ارث تصاویری با همین کیفیت و از هر زاویه ای را بتوانیم تماشا کنیم.

* برای دیدن تصاویر بیشتر روی عکس ها کلیک کنید.

دسته هاروزانه برچسب ها: