این محسن نامجو موجود بسیار جالبی است. اشعاری میگوید از عالمی دیگر. شاید به نظر خزعبلات آید و چرت و پرت. اما اکثراً مضمونهای جالب و قابل تاملی دارد. اغلب بی قافیه و بی وزن. کلمات در اشعارش بازی میکنند. همانطور که با صدایش همراه سازش بازی میکنند. اصل و قاعده زبان فارسی گاهی رنگ میبازد. طنزش بیشتر تلخ است و نیش دار. از آن نیشهایی
که هر کسی میتواند به خود نسبت دهد و خود را مار گزیده بپندارد. مولانا و حافظ و سعدی خوانیاش سر و صدایی کرده است. بر هیچ اصولی پایبند نیست. کلمات آنطوری که عشقش میکشد از حنجره بیرون میآیند و بر تارهای سازش مینشینند. نه آنطوری که حافظ و سعدی و مولانا خواسته! گاه معانی و مفاهیم از هم میپاشد. اسلوبی در کار نیست. و شاید رمز موفقیتش در این است. در بی نظمی، آشفتگی، تلاطم و تازگی!
در سایت یوتوب ویدیویی از شعری که خود سروده است دیدم که ارزش دیدن و شنیدن دارد. ویدیو را از اینجا میتوانید ببینید. یا از اینچا دانلود کنید (۱۵ مگابایت) و یا از پلیر زیر که صوتیاش کردهام گوش کنید.
[audio http://kuleposhti.persiangig.com/audio/namjoo-teryak.mp3]
پس نوشت: بالاخره آلبوم ترنج محسن نامجو مجوز گرفت. لینک خبر
دیروز وقتی از کتابخانه برمیگشتم صدای گاز دادن موتورها نظرم را جلب کردم. رو کردم به خیابان و دیدم یک دسته موتور هزار (پرشی) با بوق و سرنا نزدیک میشوند. به نظر صد موتورسواری میشد. اغلبشان چفیه یا پارچه ای روی صورت بسته بودند و به شدت گاز میدادند. شاید بنزین برای آنان سهمیه بندی نشده بود که چنین پر گاز میرفتند! از این رژهها کم ندیده ایم و شاید دیگر عادت کردهایم اما چیزی که مرا میرنجاند و دلم را به درد میآورد، سوء استفاده و تخریبی است که به نام دین انجام میگیرد. فقط کافی است این محیط را شبیه سازی کنید:
حدود صد موتور پرشی، پرگاز، با سوارانی بی هویت! با بوق زدنهای مقطع! با آن ابهت و ترس و هراسی که به یکباره بر دل رهگذران مینشیند در خیابانهایی که صلح و روزمرگی در آن جاری است، پیش رویت ببینی. و افسوس و صد افسوس با پرچمهای سبز رنگی که “یا مهدی ادرکنی” بر آن نقش بسته! فقط کافی است نیمی از افرادی که این صحنه را میبینند مثل من سست ایمان باشند. چه اتفاقی میافتد؟ مگر نه اینکه ممکن است همین ایمان اندکی که برایشان باقی مانده از کف بدهند؟ و از دین و اسلام و مهدی، بیزار شوند؟ و چه مظلوم است مهدی که مبلغانش به جای امنیت و آرامش، رعب و وحشت بر دل مسلمانانش بنشانند.
از دیروز این حرفها در دلم غلیان میکرد. باید بازگو میشد. باید میگفتم ایها الناس، این بدبختانی که میبینید هیچ نسبتی با مهدی، با منجی و با امام رئوف و مهربان شما ندارند. اینها فقط فریب خوردگانی هستند که باید برای هدایتشان دعا کرد! و … ادامه نمیدهم چون ممکن است عنان از کف برهانم!
وقتی نزدیک به ۱۲ ساعت سرت توی کتاب باشد و فقط بخوانی و حرف نزنی ممکن است بعد از مدتی حرف زدن فراموشت شود. بد دردی است اگر نتوانی حرف بزنی. میخواهی اما نمیتوانی. یکی دو ماهی که در کتابخانه مشغول مطالعه هستم و چند ماهی هم خواهم بود، باید راه حلی برای این درد مزمن پیدا میکردم. گه گاه دوستانی می آیند و میروند و چند جملهای رد و بدل میشود اما افاقه نمیکند. با پنج شش نفر از دوستان این مشکل را مطرح کردم و آنها هم تایید کردند و قرار شد دنبال راه چارهای باشیم. تا اینکه پیشنهاد بحثهای نیم ساعتی بعد از نهار را ارائه کردم و همه موافقت کردند. حالا لازم بود موضوعی برای بحث مطرح شود. چند روز اول را به بحث پیرامون ادامه تحصیل و موانع پیشرفت و حتی تحصیل در خارج از ایران پرداختیم و به نتایج خوبی هم رسیدیم. موضوع دوم موضوع داغ ازدواج بود! و الاحق تمامی دوستان در بحث و گفتگو پیرامون این بحث کم نیاورده که هیچ از جان هم مایه میگذاشتند! آن موضوع هم نتایج جالبی داشت. مخصوصاً که من چند مبحث کاربردی را مطرح کردم و گفتگو شیرینتر شد. تا اینجا همه چیز خوب پیش رفته بود که چندی از موانع ازدواج جوانان (درآمد،شغل،مسکن و …) مطرح شد. از این به بعد بود که هر بحثی در آخر به سیاستهای مالی و اقتصادی دولت ختم میشد. حالا دیگر موضوع اصلی تبدیل شده بود به انتقاد از عملکرد دولتهای ایران بخصوص دولت کنونی! دولت نهم، دولت عدالت و مهرورزی!
ما در طی نزدیک به یکماه که از آغاز این بحث میگذرد به نتایج جالبی (و تاسفبار) در مورد دولت نهم رسیدیم. در این نوشته قصد ندارم موضوع را باز کنم. فقط به این نکته اشاره میکنم که دوستان هر چه بحث کردند و جستند به یک نام رسیدند و آن نام چیزی نبود جز “دکتر محمود احمدی نژاد” رئیس جمهور محبوب قلبها.
اخیراً یکی از مباحثهگران که روانشناسی هم خوانده بود، پیرامون روح و روان این شخصیت دوست داشتنی چیزهایی گفت که اعصابمان داغان شد! روانکاوی شخصیتی چون احمدی نژاد کار سختی نیست اما بسط و ربط آن به سیاستهای دولتش و عینیتی که در (نا) کارآمدی آن نمایان میشود و تصویری از آیندهی پیش رو، حرفی برای گفتن نمیگذارد!
امروز در بین دوستان سوالی مطرح کردم و آن اینکه “اگر امروز به سوم تیر برگردیم، چه کسی را انتخاب خواهیم کرد؟” این سوال از آن بابت مهم است که ببینیم شعور سیاسی ملت ایران هنوز هم بر شکم و زیرشکم میچرخد؟! یا در این دو سال و اندی کسی چیزی فهمیده است!؟
پی نوشت: به نظر شما رئیس جمهور محبوب ایران، دنیا را اینگونه میبیند؟!
امروز ۱۸ تیر است. روزی که خاطرات زیادی از آن داریم. روزی که همیشه در ذهنها خواهد ماند. من فکر میکنم خاطره ۱۸ تیر ۷۸ برای همه، هم برای آنان که زدند و هم برای آنان که خوردند تلخ است. اگر ۱۸ تیر ۷۸ را سرآغازی برای فریاد آزادی بدانیم باید بگویم من از برخی تفکرات متعصبانه و بی منطق که دوست دارند همه چیز و همه کس را به ضد انقلاب و عوامل شیاطین پیوند بزنند متنفرم. از آنها که دانشجویان ۱۸ تیر ۷۸ را ارازل و اوباش مینامند متعجبم. معروف است که در دعوا حلوا خیرات نمیکنند. اگر آنروز کسانی بودند که حال از جبهه مقابل (لباس شخصیها) و یا از جبهه موافق (دانشجویان) دست به اقدامات و مصادیق براندازی و شورش علیه کلیت نظام زده اند، یا مشغول ضرب و شتم شدند، نباید همه را به جنبش دانشجویی چسباند. نباید خشک و تر با هم بسوزند. چرا که اگر اینچنین باشد هر دو طرف متضرر خواهند بود. چیزی که امروز به عینه شاهد آن هستیم. به نظر من رهبری کاریزماتیک و اطاعت از رهبری رمز پیروزی و موفقیت است. همانطور که در دینمان هم نتایج آن را میبینیم. اگر مردم آن زمان به حرف امامشان گوش میدادند و اطاعت از او میکردند مسلماً قرآن سر نیزه نمیرفت. امروز هم همان تاریخ است که تکرار میشود. اگر دانشجویان (مدافعان دوم خرداد) به اطاعت از کاریزمای خود (سیدمحمد خاتمی) و دلسوزان نظام و ولایت (به تعبیر خودشان) به تبعیت از رهبری تن میدادند امروز هر دو طرف در جایگاه قدرت و عزت بودند. اما طی این هشت سال نه تنها چنین نشده که بدتر هم شده است. تندروها (در هر دو جناح) همیشه کار را خراب کردهاند. متسفانه این تنش و برخوردها هر روز بیشتر میشود و بدتر اینکه تهمتها و توهینها و حملهها آشکارا صورت میگیرد. این تبیین مواضع و بداهت برای سیاستمداران که بازی سیاست را دوست دارند خوب است اما برای مردم عادی چیزی بجز سردرگمی و از دست دادن اعتماد سودی ندارد. به امید روزی که همه آزاد و سرافراز باشیم.